سفر-تابستان 95
بار اولی که رفته بودی مشهد کوچیک بودی پسرم..

و تصورت از حرم در حد دیده هات از تی وی و تعریف های ما بود.. و من فکر میکردم موقع مناسبی رو برای این سفر انتخاب نکردیم به دلیل شلوغی این فصل. فکر میکردم اذیت شی یا راحت نباشی..ولی وقتی رسیدیم اونجا با حال خوبی که تو داشتی فهمیدم نگرانیم بی مورد بود.
یعنی اصلا مگه میشه رفت اونجا و حال خوب نداشت..توی این قطعه بهشتی زمین..


این شب اولی که پسرم آماده حرمه..

روز دوم..


از همون ابتدا که اتوبوس های کوچک مخصوص سالمندانو دیدی مشتاق شدی سوارشون شی.. و خدا خیرشون بده که همه رو به نوبت سوار میکردن..
پسرم تو صف اتوبوس..


اگه بابا هم همرامون میومد معمولا جلو سوار می شدید..

و اگه که همراه من.. باید سمتی می نشستیم که در و پنجره سلفونی نداشت تا خوب بتونی تماشا کنی..وگر نه که اشک ها جاری میشد..
از سایر موارد مورد علاقت بعد از اتوبوس این صندلی های داخل حرم بودن که برای نشستن و نماز پیرها و مریض ها گذاشته بودن..
معمولا هر بار یکی برمیداشتی و هر جا میرفتیم همراهمون بود.. حملش هم با من و بابا البته اگه خسته بودی وگرنه که خودت پایه بودی..

و البته برات استفاده های زیادی داشت...از بازی گرفته تا نشستن..





برای دعا خوندن..

این هم نوع دیگر بازی باهاش..

و گاهی هم به یکیش راضی نبودی..

از سایر موارد شیر های آب و خوردن آب از شیرهای چشمی.. البته همه مراحل از برداشتن لیوان تا انداختنش تو سطل به عهده خودت بود .. فکرشو بکن تو اون شلوغی..




دیگه روی لبه ها راه رفتن ..

و این فرش های لوله شده حرم آقا..


که گاهی همبازی هم میگرفتی..

کلا هم توی عکسات در حال ژست گرفتن بودی..ژست های عجیب و غریب. 








اینجا دیگه اونقدر بهت گفتم عطا درست واستا که...

که توجه اون آقا هم جلب شد..
و آخرش شد این..

قربون عظمت و شکوه حرم آقا برم.. که همیشه حال آدم خوبه اونجا تو جوارشون.. به شما بچه ها هم که خیلی خوش میگذره. ..




و بقیه عکسای پسر گلم..

1بار که تو حرم جرثقیل دیدی و محو تماشا شدی..

به اینا هم می گفتیTunnell..

هر بار که می رسیدیم سریع میرفتی سراغ نایلون و کفشاتو میذاشتی توش و می بردینشون کفشداری..

و من باید از بابا 1 تشکر حسابی کنم که کلا تو حرم مراقبت از شما به عهده ش بود و من خوب تونستم به امور معنوی با خیال راحت برسم و حسابی آرامش داشته باشم..البته پیش بابا هم به تو خوش می گذشت و همه جا با هم می رفتین و وقتی هم میومدین پیشم شروع میکردی به تعریف کردن از دادن و گرفتن کفش ها تا بوسیدن ضریح و نشستن تو ایوان و نماز خوندن و همه چی کلا...مرسی بابای مهربون

و شب آخر اقامت مون که کمی دلتنگ بودیم بخاطر جدایی .. من که همش دلم میخواست تو هر گوشه این قطعه بهشتی زمین بشینم و خوب حس کنم اون حال خوب رو. دلم از صبحش گرفته بود.. مخصوصا اینبار که با درک کامل تو از حرم و اتفاقات اونجا به ما هم خیلی خوش گذشت..
شما که وسط نماز خوابت برده بود و بابایی سعی داشت بیدارت کنه..

و بعد که بیدار شدی 1گشتی توی حرم زدیم و خیلی جاهارو رفتیم برای بار آخر سفرمون دیدیم..

پسر گلم تو آخرین ساعات حضورمون تو حرم..

نازنینم این بخش از سفرمون خیلی خوب بود و حسابی سبک مون کرد.. امیدوارم بازم به زودی امام رضای رئوف بطلبه مارو و البته همه مشتاقانشو..
این هم باقی عکسات..




پایان قسمت دوم سفرنامه.




سفر-تابستان 95 
